تبليغاتX
خدایا خدایا دختران نباید خاموش بمانند
دل نوشته
 

محیط وبلاگ فرصت مناسبی بود برای بی پرده سخن گفتن برای

نوشتن آنچه که تو را در پس نوشته هایت آشکار می کرد گاهی نوشتن

 شخصی ترین احساس ها

 اما اکنون ...

این آخرین پست من است

خواهم رفت با بازگشتی جدید

یا شاید ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 14:56  توسط مریم   | 

 

ردپای عابر پیاده بر روی قلبم سنگینی می کند

در فراسوی زمان هو هوی باد زمستانی می آید و آرامش

تابستانیم را بر هم می زند .

غریبه ها آرام نجوا می کنند و من به چشمانشان دخیل می بندم

تا گمشده ای را پیدا کنم .

پشت پلک هایم چیزی سنگینی می کند

شاید یک خواب عمیق را می طلبد خوابی که در آن هجمه

سنگین ردپاها را حس نکند.

اینجا من در مرز زمان متوقف می شوم بی آنکه بفهمم به دنبال

چه چیز بوده ام... و این اوج نگون بختی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:7  توسط مریم   | 

 

پستم را حذف می کنم

عکس هایم را هم

حسی در من می لولد شبیه کرمی چندش آور

و خونم را می مکد بدتر از زالو

من در آستانه مرگ ایستاده ام و او هنوز ناقوس را به صدا در نیاورده است

انگار تا مرگ فاصله ای است که با یک التماس پر می شود

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 22:0  توسط مریم   |