محیط وبلاگ فرصت مناسبی بود برای بی پرده سخن گفتن برای
نوشتن آنچه که تو را در پس نوشته هایت آشکار می کرد گاهی نوشتن
شخصی ترین احساس ها
اما اکنون ...
این آخرین پست من است
خواهم رفت با بازگشتی جدید
یا شاید ....
ردپای عابر پیاده بر روی قلبم سنگینی می کند
در فراسوی زمان هو هوی باد زمستانی می آید و آرامش
تابستانیم را بر هم می زند .
غریبه ها آرام نجوا می کنند و من به چشمانشان دخیل می بندم
تا گمشده ای را پیدا کنم .
پشت پلک هایم چیزی سنگینی می کند
شاید یک خواب عمیق را می طلبد خوابی که در آن هجمه
سنگین ردپاها را حس نکند.
اینجا من در مرز زمان متوقف می شوم بی آنکه بفهمم به دنبال
چه چیز بوده ام... و این اوج نگون بختی است.
پستم را حذف می کنم
عکس هایم را هم
حسی در من می لولد شبیه کرمی چندش آور
و خونم را می مکد بدتر از زالو
من در آستانه مرگ ایستاده ام و او هنوز ناقوس را به صدا در نیاورده است
انگار تا مرگ فاصله ای است که با یک التماس پر می شود